دشتستان، خاستگاه راستین و سرزمین مادری هخامنشیان
فکرشهر
چند سال قبل یک شب زمستان ملایم و درویش خوشان دشتستان تلفنم زنگ خورد تا خانم محمدزاده سردبیر نشریه فکرشهر است. بدون مقدمه رفت سر اصل موضوع:
- سلام آقای عبدالهی، تهران خدمت جناب اسماعیل یغمایی باستان شناس معروف هستیم. نمیدونم میشناسید یا نه. ایشون یکی از باستان شناسان مشهور کشور هستند که دهه پنجاه کاوشهای مهمی در ایران و دشتستان انجام داده. اومدیم باهاشون مصاحبه کنیم، گوشی رو داشته باشید با جناب یغمایی صحبت کنید و اگه سئوالی دارید بپرسید.
همینطور که گوشی را گرفته بودم به فکر فرو رفتم. من تا آن روز دو کتاب از اسماعیل یغمایی خوانده بود «وقتی که بچه بودم» و «نقاط امن» که راستش را بخواهید دومی زیاد به دلم ننشست، اما اولی آنقدر مسحورم کرد که تا به امروز بیش از یازده بار آن را خواندهام. کتاب متنی روان و شیرین و روایتی جذاب از دوران کودکی یغمایی از دیدار و آشنایی اش با بزرگان دهه سی شمسی و اتفاقات مهم فرهنگی و سیاسی آن سالها دارد که بسیار خواندنی است.
اما آشنایی من با یغماییها فراتر از خواندن دو کتاب بود. اسماعیل یغمایی فرزند حبیب یغمایی معلم و روزنامه نگار مشهور و اهل دلی بود که حدود ۳۱ سال بی وقفه مجله ادبی «یغما» را منتشر میکرد؛ مجلهای که به گواه بزرگان، حقی بزرگ و سهمی عظیم در پاسداشت زبان و ادب فارسی داشت. هم حبیب گفته و هم اسماعیل در خاطراتش نوشته که آنها به صورت خانوادگی «یغما» را که تحریریه اش یکی از اطاقهای خانه محقرشان بوده با چه مشقتی منتشر و توزیع میکردند. «اسماعیل» در خانواده پر جمعیتی به دنیا آمده بود و اگر اشتباه نکنم فرزند دوم حبیب از یکی از سه همسرش بود و «پرویز» برادر بزرگ ترش بود. پرویز، همان است که اندک ذوق شعری داشت و اسماعیل در خاطراتش میگوید: یک بار شعر سست و ضعیفی از پرویز در مجلهای منتشر شده بود و پدرم که به شعر محکم و موزون اعتقادی راسخ داشت فردا صبح ۵۰ تومان که آن زمان پول زیادی بود در سینی صبحانه گذاشت و به مادرم گفت: «این پول را به پرویز بده، بگو دیگر شعر نگوید».
از نیای خانوادگی که بگذریم، نام «اسماعیل یغمایی» با باستان شناسی ایران پیوندی ناگسستنی دارد. دل یغمایی همواره در گرو آثار باستانی ایران بود و این دغدغه تا روزی که سر بر بالین مرگ نهاد هرگز رهایش نکرد. او در دهه پنجاه در برازجان نیز کاوشهای بزرگی انجام داد و بخش عمدهای از آنچه ما امروز به نام آثار باستانی میشناسیم، مدیون زحمات، وسواس و دقت نظر اوست.
من از آن شب که اولین دفعه تلفنی با یغمایی صحبت کردم، چند بار دیگر هم به او زنگ زدم و با هم صحبت کردیم. نمیدانم به دلیل کهولت سن یا هر دلیل دیگری، بد تلفن بود و به سختی جواب میداد و وقتی هم که جواب میداد باید با منقاش از دهانش حرف میکشیدی. فقط گهگاهی که سرحال بود با صدایی که به سختی شنیده میشد میگفت: «من گرمای دشتستان را به وضوح از پشت تلفن احساس میکنم». پیرمرد عاشق «پٌکورا» بود و میگفت: «یکی از خوشمزهترین خوراکیهایی که تمام عمرم خوردهام پکورای برازجان بوده؛ این قدر خوشمزه که هیچ وقت طعم آن یادم نمیرود».
امروز شنیدم اسماعیل یغمایی در سن ۸۵ سالگی درگذشت یا به قول قدیمیها «خوردِ زمین شد و بٌرد آسمان». اگر اشتباه نکنم از خانواده پرجمعیت یغمایی فقط «پیرایه» خانم زنده است؛ این فقدان را در ابتدا به خواهرش پیرایه یغمایی، سپس به خانم فاطمه علی اصغر دوست خوب اسماعیل و مدیر انتشارات دادکین که که ارتباط بسیار نزدیکی با مرحوم یغمایی داشت تسلیت میگویم و بعد هم به تمامی باستان شناسان کشورم این مصیبت و ثلمه بزرگ را تعزیت عرض میکنم. اصلا اجازه دهید مصیبت مرگ یغمایی را به تمامی آثار باستانی دشتستان به کاخ بردک سیاه – به تُل مُر و به محوطه باستانی چرخاب برازجان تسلیت بگویم و با صدای بلند فریاد بزنم شما یکی از دلسوزترین و همراهترین دوستداران خود را از دست دادید. دوستداری که با هر زخم بی مهری که بر تنتان مینشست، بُغ میکرد، زانوی غم در بغل میگرفت و در مظلومیت تان به پهنای صورتش اشک میریخت.ای ته ستونهای کاخ بردک سیاه ناله زنید و اشک بریزید در روز وداع یغما، که دیگر سالیان سال، چون اسماعیل یغمایی ابنِ حبیب را نه به چشم خواهید دید و نه به گوش خواهید شنید.
به قول سنایی:
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن
قرنها باید که تا از پشت آدم نطفهای
بوالوفای کُرد گردد یا شود ویس اندر قِرَن.