شنبه ۱۴ شهريور ۱۴۰۵
جستجو
آخرین اخبار استان بوشهر
مطالب بیشتر
اختصاصی «فکرشهر»

داستانک/ به خاطر هیچ گاوی، خر نشوید

داستانک عبدالخالق عبدالهی
فکرشهر: نتیجه اخلاقی این که هرگز به خاطر هیچ گاوی، خر نشوید...
عبدالخالق عبداللهی نویسنده : عبدالخالق عبداللهی
کد خبر: ۲۰۲۳۰۳۹
جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۴۶
فکرشهر

اواخر دهه شصت، دوران دبیرستان که بودم، طرح «کاد» هفته‌ای یک روز توی یک تعمیرگاه کار می‌کردم. پدرِ صاحب تعمیرگاه یک نیسان آبی داشت و کارش خرید و فروش گاو بود؛ او بیشتر اوقات جلوی تعمیرگاه پسرش که رد می‌شد، نیش ترمزی می‌زد، منم با خودش سوار می‌کرد و سر جاده ولات پیاده می‌کرد تا به قول خودش «نخوام کرایه بدم» ...

آن سال‌ها که ماشین کم بود، با این که همیشه یکی - دو گاو به میله‌های پشت وانت بسته بودند و پا کف ماشین می‌کوفتند، اما من راضی بودم. راضی؟! اصلا آسمان‌ها را سِیر می‌کردم چرا که نشستن جلوی نیسان، آن هم بدون پول دادن، مثل این بود که الان توی ماشین وزارتی بغل دست وزیر امور خارجه بنشینی...

یادم می‌آید یک روز پدر صاحب کارم توی ولات کناری، روبروی در خانه‌ای ایستاد و شروع کرد چانه زدن بر سر قیمت یک گاو... اگر اشتباه نکنم، صاحب گاو به قول خودش «یه قرون از دوازده هزار تومان پایین نمی‌اومد»؛ خریدار هم می‌گفت: «یه کلوم ده تومن...». آن روز معامله سر نگرفت و پیرمرد خداحافظی سردی با صاحب گاو کرد و ما راه افتادیم. شب یکی از همسایه هایمان که او هم در کار خرید و فروش گاو و گوسفند بود، پیش پدرم نشسته بود و قلیان می‌کشید... منِ خاش گپ جامگیرک هم داستان معامله گاو ولات کناری و حتی قیمت و بهای آن را با آب و تاب و آدرس دقیق تعریف کردم... من روحم خبر نداشت این مهمانی که این طور با ولع، فِرقِ قلیان می‌زند و تمام وجودش گوش شده، رقیب صاحب نیسان است و در سوداگری گاو با او کُری دارد... او فردا صبح زود، رفت گاو را به قیمتی بیشتر از دوازده هزار تومان خرید تا روی پیرمرد را کم کند!

ظاهرا خریدار قیمت را کم گفته بود تا صاحب گاو مثل چای لیجونی دَم بکشد و برای فردا صبح روی همان دوازده هزار تومان معامله جوش بخورد...

به رویم نیاوردند، اما از هفته بعد رفتار صاحبکار و پدرش با من سرد شد. ظهر که وقت تعطیلی می‌شد پیرمرد جلوی تعمیرگاه توقف می‌کرد، شیشه سمت شاگرد را پایین می‌داد و طوری که من بشنوم به پسرش می‌گفت: «بوا، ولات کاری نداری؟»؛ بعد گاز می‌داد و می‌رفت و من با پای پیاده می‌آمدم گاراژ تا سوار مینی بوس بشوم و به خانه بروم....

همین طور که پیاده گز می‌کردم در حالی که از حرفی که آن شب زده بودم مثل آن حیوان وفادار پشیمان بودم و عرق از چارستون بدنم چکه می‌کرد، با خود می‌گفتم: «واقعا من گاوم یا آنچه آن روز فروخته شد؟».

نتیجه اخلاقی این که هرگز به خاطر هیچ گاوی، خر نشوید.

 

منبع: فکرشهر
ارسال نظر
*
captcha
آخرین اخبار
مطالب بیشتر