شعر/ سروده شاعر دشتستانی درباره دلار
پیری
جوانی رفت و آمد باز پیری
همان دوران سستی سر به زیری
دوباره درد آمد بین بستر
دوباره رفت ایام دلیری
فتاده کل پیران بین بستر
کند احساس غم خواری فقیری
جوانی ناگهان رفتی که رفتی
چرا از یاد پیران باز سیری
زمانی بود با ما هیکلی خوش
ولی باد خزان آمد چو شیری
توان ما همی بگرفت یکسر
جفا آمد بلا آمد چو تیری
فتاده در میان بستر خود
ز پیران عاقبت جمع کثیری
ز پیران این نصیحت بر تو کافی
مبادا دست هر پیری نگیری
*کافی رودفاریابی