فکرشهر: روزنامه شهروند در سرمقاله روز سهشنبه خود نوشت: «انگار همه چیز شتاب دارد. یا دنیا دارد سریعتر میچرخد یا ما سستتر شدهایم. شدهایم مثل آلیس در سرزمین عجایب؛ باید برای آن که هر لحظه از جایی که هستیم عقبتر نرویم، بدویم. بدوی مگر چه میشود؟ تازه میرسی به جایی که بودهای! و برای پیشتر رفتن چه باید بکنی؟ حرص و طمع و آز با نان اضافه!
جالب این است که گویی این یک حرکت در هر طبقه اجتماعی به صورت جمعی است. همه عقب میمانیم. همه تلاش میکنیم و همه این روزها از هم میپرسند که چه باید کرد؟ این پولهای سرگردان در انبان خانههایمان را - ولو اندک - چه باید بکنیم؟ و دست آخر یورش میبریم به بازار سکه، خانه، ماشین و دلار. بورس هم که از اول در دسترس بورسبازان و زبانم لال رانتخواران اطلاعاتی بوده و هست. وقت وقتش هم که میشود گریبان میدریم که تحریم میکنیم و نمیخریم و صدتا پند و اندرز در کانالها و گروههای مجازی میگذاریم که من آنم که رستم بود پهلوان!
بین خودمان بماند پیشقراولان و مدرسانمان هم کم گرایش به مادیات ندارند. همین تبلیغات تلویزیون و قرعهکشیهای من درآوردی آن سرش ناپیدا را ببینید که اگر یک پیامک بفرستی و شاهین بخت و اقبال روی شانهات بنشیند، میشود کاری کارستان و از فردا فلان ماشین را سوار میشوی و پیش پای فلانی هم بوق میزنی و... و اخبار مفاسد اقتصادی و تخریب ویلا و نگه داشتن ویلا و کذا را بشنوید و... عجب سبک زندگی مناسبی پیدا کردهایم! همه از صبح به یک سمت میدویم و فقط میبینیم که جلوتر از ما هم هستند کسانی که میدوند و لابد دلیلی دارند و شاید ما هم به همان دلیل آنان میدویم حتی اگر ندانیم که آن دلیل چیست!
الوین تافلر، در کتاب «ثروت انقلابی»، واقعیتی را در چگونگی درک حقیقت در یک اجتماع مطرح میکند و مثالی میزند از رفتار موشهای قطبی. این موشها به شکل گروهی حرکت میکنند و در زمانهایی که به یک پرتگاه میرسند و پیشروان آنها سقوط میکنند، موشهای دیگر حرکت خود را متوقف نمیکنند و به روند حرکت خود ادامه میدهند و آنها هم سقوط میکنند. تافلر از این مثال و متافور برای همانندسازی چنین رفتاری در جوامع استفاده میکند. (شاید این نقدی است که به طبقه الیت و سلبریتیها وارد میشود. خودشان در برج عاج مینشینند و تیپشان صدتای آدم را میخرد، آن وقت نسخه میپیچند که فلان و بهمان کنید و ما میتوانیم! آنها اخلاقی سقوط میکنند چرا که دروغ میگویند و ما اقتصادی سقوط میکنیم چرا که هیچگاه راست نشنیدهایم!)
این نکته را فراموش نکنیم که حماقت وقتی جمعی شد، ناپدید میشود! ما نمیفهمیم که داریم فرومیرویم و خودمان دامن به بدبختی خودمان میزنیم. در این میان خود و طبقه خود و طبقه فراتر از خود را میبینیم و از طبقه فرودست چشم میپوشیم و بر استخوانهای آنان موقعیت کنونی خود را مستحکم میکنیم.
«جومپا لاهیری» داستانی دارد به نام «یک دربان واقعی». من داستان را برایتان نقل میکنم اما قبل از آن به شما میگویم که آپارتمان و عناصر مورد اشاره آن در داستان میتواند نشانههایی از یک کشور توسعه نیافته باشد. بیرحمی و فراموشکردن آدمهای ناتوان و ضعیفتر در مقابل تبلیغات رنگین و شعاری که توسط دستاندرکاران امور داده میشود!
«بوری ما» پیرزنی است که در راهپله یک آپارتمان زندگی میکند. او از گذشته شاهانه خود با تفاخر زیاد یاد میکند و همسایهها با ترحم به حرفهای او گوش و به او کمک میکنند. یکی از همسایهها وقتی متوجه میشود بوری ما چون لحاف مناسبی ندارد، شبها نمیتواند راحت بخوابد، از او میخواهد لحاف ژندهاش را پاره کند تا این که به زودی برای او لحافی نو بخرد. اما چون پدر خانواده ترفیع گرفته و حقوقشان اضافه شده به خریدن وسایل تجملی و تفاخر به همسایههای دیگر مشغول میشوند. آنها یک کاسه دستشویی در راهرو نصب میکنند تا بقیه از آن استفاده کنند. همسایهها نیز برای عقبنماندن از قافله کارهایی در آپارتمان انجام میدهند که پول خود را به رخ بکشند اما همچنان بوری مای بیچاره روی روزنامه میخوابد و کسی به او توجه ندارد. وقتی دزد به آپارتمان نو نوار شده میزند و کاسه دستشویی را میدزدد، همه بوری ما را مقصر قلمداد میکنند و تصمیم میگیرند او را اخراج کنند. زیرا حالا دیگر آپارتمانشان به یک دربان واقعی نیاز دارد!»