فکرشهر: «از اول قرار میگذارند که اگر به ما تیراندازی شد و دستگیر شدیم، نه ما ارباب را میشناسیم نه ارباب ما را.»
به گزارش فکرشهر، روزنامه جام جم نوشت: «فقط در سیستانوبلوچستان نیست که قاچاقچیان به مدد ناز و غمزه سلاحهای اتوماتیک و خودروهای لوکسشان، گردنکشیکرده و مواد مخدر ترانزیت میکنند. در جنوب کشور هم قاچاقچیان بیکار نیستند و روزانه مشغول قاچاق هزاران لیتر سوخت قاچاق به کشورهای دیگر هستند. آنها برای پوشش قاچاق خود، به صغیر و کبیر رحم نمیکنند. بزرگسال باشد یا نوجوان، زن باشد یا حتی کودک، برایشان ذرهای اهمیت ندارد. برخی از بومیها هم بیخبر از این که فعالیت در باند قاچاقچیان، چه دردسرهایی دارد، طمع کسب پول، چنان مثل خوره به جانشان میافتد که چشمشان را روی همه چیز میبندند و میشوند سپر بلا و جادهصافکن اربابان قاچاقچی که در تاریکی لم دادهاند و پول پارو میکنند. روبهروی سرشاخههای قاچاق، ماموران مرزبانی ایستادهاند که برخوردهای بسیار جدی با قاچاقچیان داشته و دارند اما تعداد معدودی از سوداگران با دوز و کلک موفق به فرار میشوند که در این فرار، برخی از مرزبانان وطن نیز در نبردی تنبهتن با آنها، به شهادت میرسند. یکی از شهدایی که جام جم مدتی پیش با خانواده او گفتوگو کرد، شهید مرزبان، محمد احمدی بود که ۳۰ مهرماه امسال، در درگیری مرزبانان پایگاه دریابانی میناب در سواحل گروگ با قاچاقچیان سوخت به شهادت رسید. یکی از پادوهای بومی قاچاقچیان در میناب که ۱۷ سال بیشتر ندارد، در گفتوگویی «آژیر قرمزی» با جام جم از وضعیت قاچاق سوخت در این شهر میگوید. پسر نوجوانی که از شدت ترس و وحشت، حتی نمیتواند لرزش صدا و بغضش را کنترلکند.
چند وقت است در کار قاچاق سوخت هستی؟
حدود سه سال.
چرا سوخت قاچاق میکنی؟
چارهای نداریم. از میناب تا سیریک چون آب و کشاورزی نیست و کارخانهها هم تعطیل شده، بیکاری زیاد است و بچهها از سن خیلی کم وارد قاچاق میشوند. پیداکردن ارباب هم کار سختی نیست و خیلی از خانوادهها هم مشکلی ندارند.
پدر و مادرت خبر دارند در کار قاچاق هستی؟
آنها مردهاند و الان مسئولیت نگهداری از خواهر و برادرم به عهده من است.
با چه کسانی کار میکنی؟
من یک ارباب دارم که او میگوید باید چه کار کنیم. هیچوقت خودش را به دیگران نشان نمیدهد. اینجا اربابهای زیادی در کار قاچاق سوخت هستند.
اربابت چند ساله است؟
نمیدانم اما جوان است.
به تو برای هر بار قاچاق چقدر حقوق میدهد؟
۷۰۰ هزار تومان. البته بستگی به بار هم دارد. اگر بار بیشتری به آن طرف مرز برسانیم، حقوق بیشتری میدهد، بار کم باشد، حقوق هم کم است.
حقوقی که میگیری، کفاف زندگی تو و خواهر و برادرت را میدهد؟
نه اصلا.
اربابت چه سوختی قاچاق میکند؟
گازوئیل.
همه اربابها سوخت قاچاق میکنند؟
بعضیهایشان اگر چهار قایق گازوئیل بار داشته باشند، یک قایق احشام هم میبرند و آنها را هم به کشورهای حوزه خلیج فارس مثل عمان میفروشند.
چند نفر هستید؟
چهار نفر؛ دو نفر بزرگ و دو نفر کوچک. ما هیچوقت تنهایی وارد کار نمیشویم و همیشه گروهی کار میکنیم.
زنها هم در کار قاچاق سوخت هستند؟
همه زنها نه اما زنان بعضی روستاها به شوهرانشان کمک میکنند. مثلا اگر ماموران به در خانهای بروند که مردش قاچاقچی است، زنها کولیبازی درمیآورند تا مامورها کاری به شوهرانشان نداشته باشند.
اگر به دام ماموران بیفتید، ارباب را لو میدهید؟
نه. از اول قرار میگذارند که اگر به ما تیراندازی شد و دستگیر شدیم، نه ما ارباب را میشناسیم نه ارباب ما را.
بیشتر کجاها برای فروش سوخت قرار میگذارید؟
سمت دریا.
سوخت را چطور قاچاق میکنید؟
کامیونهایی که از شهرستانها به میناب یا شهرهای مرزی میآیند، وارد صف پمپ بنزین میشوند. اینها دو باک دارند که یکی مخفی است و رانندهها آن را هم پر میکنند. در یک تریلی معمولا ۶۰۰ لیتر سوخت جامیگیرد و بعضیها تا ۱۰۰۰ لیتر هم جا میدهند. بعد با رانندهها در صحرا یا منطقهای کور قرار میگذاریم و یک ماشین سوختی یا نیسان هم میآید و با شلنگ سوخت را به تانکری که در نیسان است، منتقل میکنیم. بعد از این کار، سوخت را به خانه و حیاط میبریم و آن را در تانکرهای ۶۰ یا۲۰۰هزار لیتری که در دل خاک جاسازی شدهاند، تخلیه میکنیم. بعد در تاریکی شب، موسیقی پخش میکنیم تا ماموران فکر کنند مراسم عقد و عروسی است و متوجه صدای موتور که سوخت را منتقل میکند، نشوند. این سوخت سپس با استفاده از یک لوله ۵ یا ۱۰ کیلومتری به یک محفظه پلاستیکی تو خالی بلند که به آن مشک میگوییم در قایق منتقل شده و از آنجا به آنطرف مرز قاچاق و به لنجها یا کشتیها فروخته میشود. در این بین عدهای از قاچاقچیان خردهپا، دو - سه بشکه سوخت ۵۰،۶۰ لیتری برای خود برمیدارند تا کمکخرجشان باشد.
نمیترسی ماموران دستگیرت کنند؟
خیلی میترسم. بیشتر از همه از زندانرفتن وحشت دارم اما ارباب میگوید باید بروی. چارهای ندارم. خواهر و برادرم، لباس و غذا میخواهند. بدون پول که نمیشود زندگی کرد. دلم میخواست درس بخوانم اما برای سیرکردن شکممان چارهای جز کارکردن ندارم.